من را در اين آدرس بيابيد http://shahnam.wordpress.com/  
  
نویسنده : شهنام ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦

ميخ در ديوار

بعد از مدتها سلام

ميخ در ديوار

 سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه به آن دقت کن.

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

 بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

 روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

 اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.

 

 يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

  
نویسنده : شهنام ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

( احمدك )

 

معلم چو آمد به ناگه ؛ كلاس

چو شهري فرو خفته خاموش شد

سخنهاي ناگفته در مغزها

به لب نا رسيده فراموش شد

معلم زكار مداوم مدام

غضبناك و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جواني از او رخت بسته بود

سكوت كلاس غم انگيز را

صداي درشت معلم شكست

زجا احمدك جست و بند دلش

بدين بي خبر بانگ از هم گسست

بيا احمدك درس ديروز را

بخوان تا بفهمم كه سعدي چه گفت

ولي احمدك درس ناخوانده بود

بجز آنچه ديروز آنجا شنفت

 

عرق چون شتابان سرشك يتيم

خطوط خجالت برويش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

بروي تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لكنت بيافتاد و گفت :

بني آدم اعضاي يكديگرند

وجودش بيكباره فرياد زد :

كه در آفرينش زيك گوهرند

در اقليم ما رنجبر مردمان

زبان دلش گفت بي اختيار

چو عضوي بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز تو كز كز... واي يادش نبود

جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي يه سنگيني از روي خشم

بيفكند پايين و خاموش شد

صداهاي محنت زهر سو بلند

بگرديد و نارفته در گوش شد

 

ز چشم معلم شراري جهيد

نماينده آتش خشم او

 

درونش پر از نفرت و كينه گشت

غضب ميدرخشيد در چشم او

 

چرا احمد كودن بي شعور

معلم بگفتا به لحن گران

نخواندي چنين درس آسان بگو

مگر چيست فرق تو با ديگران ؟

 

عرق احمدك از جبين پاك كرد

خدايا چه ميگويد آموزگار

نميداند كه آيا در اين ميان

بود فرق مابين دارو ندار ؟

چگويد بگويد حقايق بلند

به شهري كه از چشم خود بيم داشت ؟

بگويد كه فرق است مابين او

و آنكس كه بي حد زر و سيم داشت ؟

 

به آهستگي احمد بي نوا

چنين زير لب گفت با قلب چاك

كه آنان به دامان مادر خوشند

و من بي وجودش سر نهم به خاك

به آنها جز از روي مهر و خوشي

نگفته كس تا كنون يك سخن

ندارند كاري بجز خورد و خواب

به مال مادر پدر تكي دارند و بس

من از روي اجبار و از روي ترس

كشيدم از آن درس بگذشته دست

كنم با پدر پيشه دوزي و كار

ببين دستهاي پر از پبنه ام شاهد است

 

سخنهاي او را معلم بريد

هنوز او سخنهاي بسيار داشت

ولي از ستمكاري اغنيا

نژند ستم ديده و زار داشت

 

معلم بكوبيد پاي بر زمين

و اين پيك پر از كينه است

به من چه كه مادر زكف داده اي

به من چه كه دستت پر از پينه است ؟

 

 

رود يك نفر پيش ناظم كه او

به همراه خود يك فلك آورد

نمايد پر از پينه پاهاي او

زچوبي كه بهر فلك آورد

 

دل احمد آزرده ريش گشت

چو اين سخن از معلم شنفت

به ياد آمدش شعر سعدي و گفت :

ببين يادم آمد تحمل دمي

تحمل خدار را تامل دمي

تو كز محنت ديگران بي غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي

  
نویسنده : شهنام ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤

شمع

  
نویسنده : شهنام ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

سخنان بزرگان

سخنان بزرگان

سعي كنيد همه  چيز را آسان بگيريد ، به جز مواردي كه مربوط به زندگي و مرگ است .

جكسون براون

 

تنها همنشين عشق ، آزادي ست .

كريستيان بوبن

 

امروز را با تعلل از دست بگذار، فردا هم همين خواهد بود و تعلل هاي ديگر .

گوته

 

اگر خدا مرا جور ديگر ميخواست ، جور ديگر مي آفريد .

ناشناس

 

گاهي سكوت بيش از هر استدلالي به ما كمك مي كند .

منتسكيو

 

گفتن « من اشتباه كردم » در بعضي از موارد بسيار عالي است .

خوزه سيلوا

 

كسي به فكر انتقام باشد ، هميشه زخمهاي خود را تازه نگه مي دارد .

باكرن

 

انسان آنقدر وقت ندارد كه نيمي از عمرش را صرف نزاع و ستيزه كند .

آبراهام لينكلن

 

انسان موفق كسي است كه زندگاني خود را به دست خود بسازد .

آرتور شوپنهاور

 

به زبان اجازه نده كه قبل از انديشه ات به راه افتد .

شيلون

 

ثروت را براي زندگي بخواهيد نه زندگي را براي ثروت .

لرد آويبوري

 

خوشبختي را در دور دست جستجو نكن ، چون بيشتر وقتها در كنار توست .

ناشناس

 

قلبها را نمي توان به آدمها سپرد ، آدمها سخت اند قلبها را بايد به باران سپرد ، باران هرگز بيوفا نخواهد شد .

مدانلو

 

هر كس با استعدادهايي خلق شده كه بايد آنها را بكار ببندد . به كار بستن آنها ، بزرگترين سعادت زندگي هر فرد است .

ناشناس

 

 

  
نویسنده : شهنام ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

← صفحه بعد